تبليغاتX
شبگریه های حماقت

شبگریه های حماقت

حوصله ی خاطره را هم ندارم.........چه برسد به خاطره بازی......!!!!!!

شاید آخرین صفحه

 

 

امروز آمدم بنویسم....

 

فاتحه بخوان تمام این نوشته هارا......

 

شاید دیگر سراغی نگیرم از خاطرات.....

 

راستش....

 

حماقت که دیگر سراغ گرفتن نمی خواهد.......

 

امروز آمدم اعتراف کنم در برابر تمام این واگویه ها..........

 

من عاشقت نبودم.........!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 0:55  توسط دریا( لیلی....)  | 

تولدت مبارک برادر فراموشی ها.........

 

 

                                   

 

یه بغض نیمه کاره تو نیمه های پاییز

اشکای تو گل من واسه ی من هست عزیز

تولدت مبارک گل شکسته باور

با همه دلخوریام به یادمی تا آخر

 

برادرم .....

عشقم.......

پناه بغض های بعد از او.....

۱ ۱آبان است.... دل من مدتی ست بهانه می گیرد ....گریه می کند ....آه

می کشد و گاهی زجه هایش به گوش می رسد......!!!

مدتی ست شب هایم را غسل گریه می دهم ....!!!!

چه فصل بی رحمیست پاییز.....!!!

امشب نمی خواهم گلایه کنم ......به حرمت بودنت ...به حرمت

لبخند ۱۱ آبان سال ۸۷ ...!!!

به یاد آن روزها با حس دریای آن روزها برایت می نویسم ......!!!

برادر عزیزم .... عزیز دوست داشتنی ام....

نشد کنارت باشم ...نشد بر روی لبان ماتت گل لبخند بکارم ....نشد پر

شوم از عطر آغوشت ....نشد ببوسم اشکهای بودنت را ...نشد به

آرزویت برسی .....اما تنهایت نگذاشتم ....پا به پای بغض های

بی دلی ات بغض کرده ام ....!!!

هستم کنارت تا آرزوی نبودن نکنی ....آمدم تا دلهره ی نبودنم را

نگیری ....امشب تو ماه این آسمان بی ستاره ای ...هرچه تو بخواهی

همان خواهد شد ....!!!

عزیزم.....

 

         تولدت مبارک با آرزوی ناب ترین

            خوشی ها برای تک تک

                   لحظه هایت .....

 

                                     

 

بغض امان نوشتن نمی دهد.....!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:22  توسط دریا( لیلی....)  | 

برادر فراموشی

 

                        

دل و می دم به سادگی. به بغض های بی پناه

در این شب ممتد خیس . نبود هیچ دلی پناه

دوباره گریه می کنم . دوباره اوج هق هقم

می خوام دوباره این دلو با غصه تو دق بدم

 

امشب شب توست...شب دلهره های یک علاقه ی تلخ.....شب بهم خوردن پازل عشقی دروغ....!!!

امشب دچار توام برادر بی حرمتی ها .....دلخورم به اندازه ی تمام دلبستگی ات ....حلالت نمی کنم به

حرمت تمام دوستت دارم هایی که گفتی و من از بر کردم ....!!!

چه قدر کوچک بودی حتی برای بردن نامی از عشق ....این بود آن همه سودای دل دادگیت .....؟؟؟

من عشق تو بودم ؟؟؟

من همه ی بهانه ی بودنت بودم ؟؟؟

من عزیزترینت بودم ؟؟؟

من ....من ....من واقعا کجای این همه دروغت جا داشتم ....؟؟؟

کجای دلت بودم که اینگونه اسیر بی حرمتی هایت شدم ....؟؟؟؟؟؟؟

دلخورم و دلگیر چون حق خوبی هایم این همه بدی بی زوالت نبود....!!!

حق بودنم اینگونه ناحق شدنم نبود....!!!!

نفرینت می کنم که دچار شوی به آن راهی که جز خدا خلاصی دهنده ای

نداشته باشی و خدا طردت کرده باشد تا تو باشی ادعای خداییت

نشود...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:34  توسط دریا( لیلی....)  | 

جوابیه....!!!!

           

 

 

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:23  توسط دریا( لیلی....) 

جوابیه.....!!!!!!!!

عادتش بده نگاتو به سفر ، به رفتن من

خنده هامو ساده بشمار ، توی منجلابه این تن

قلب سنگیتو عزیزم عادتش بده به رفتن

یادته راحت و ساده کردی عادت به شکستن

عادتش بده دلت رو نگیره ازم نشونه

منم عادت دادم دل رو نگیره دیگه بهونه

تو هم عادت بده دل رو نکنه باز بی وفایی

نمی دونی چی کشیدم از غم تلخ جدلیی

عادتش بده که راحت نگیره کسی رو بازی

با کی ای گل عزیزم قصر رویاتو می سازی؟

گل من بکن تو عادت کسی رو تنها نذاری

نباشی مدعی عشق وقتی که دوسش نداری

منم عادت دادم چشم و نکنه به هرکی عادت

نباشه منتظر تو ، دیدارا رفت به قیامت

عادتش دادم لبامو نسوزن واسه یه بوسه

بوسه هات دیگه  هدر شد رو لبای اونکه روسه

 

 

فرمانروای پر گلایه ی من ....

دنبال چه می گردی در این همه بغض و حسرت ....به پاس یاد آوریه کدام درد نوشته هایم را

برایم زمزمه می کنی ....سراغ از علاقه می گیری ....مگر تو یکسال سیاه عزایش را

نپوشیدی ....سراغ از عشق می گیری ....نمی دانم کجای دلت خاکش کرده ای اما من گمش

کردم در ناکجاآباد احساسم...

سرزنشم می کنی که چرا عاشق نماندم ...؟؟؟

کجای عشق بازی هایت بودی که هق هق دل کندنم به گوشت نرسید...؟؟؟

امیر برای من مرد چون من تمام لحظه ها برایش مرده بودم ....امیر فراموشم شد ...چون من

هیچ جایی در خاطره های او نداشتم....!!!

امیر برایم تمام شد ...چون من آغازش نبودم ....!!!

می بینی فرمانروای پر گلایه ی من ...

تو خواستی ...نخواهمت ....!!!

گناه بی علاقگی هایت را گردن بی دلی من مگذار ....من دل سپردم که امروز دچارم به

بی دلی....!!!

من عادت کردم نباشی چون تو رفتن را انتخاب کردی ....من عادت کردم نبینمت چون تو دوری

را رنگ زدی ...!!!!

                                          

 

مسافر ترانه هایم گوش کن به جواب تمام گلایه هایت ....

 

"" به یادم آوردی که نوشته بودم ....

 

:: سفر سلامت عزیز، دعام پشت و پناهت

 

با همه بی وفاییت می گذرم از گناهت

 

مثل همیشه مغموم تو تنهایی می شینم

 

تو لحظه های تردید شاید تورو ببینم !!!!!

 

آن قدر به انتظارت می نشینم تا خودت از نیامدن خسته شوی مسافر ترانه هام ""

 

ج : آری نوشتم ...اما آنقدر نیامدی که من خسته شدم از انتظارت....!!!

تا کی می خواستم دعای صبر بخوانم برای به انتظار نشستن مسافری که حتی رفتنش را شاهد

نبودم ...!!

اصلا می آمدی که چه شود ...؟؟؟

آمدنت را شوق دیدارم نبود که چشم های منتظرم را به جاده های آمدنت بستم ....!!!

 

 

نوشتی به یاد داری این کلمه را ...

нфвуеу ,))

 

 

ج : گشتم تمام لغت نامه های ذهنم را ..آنقدر این کلمه غریب بود که حتی نتوانستم زمزمه اش

کنم ...گویی باز باید یادآوری کنم من هیچ کلمه ی روسی ای را بلد نیستم ....زبان من چیزه

دیگریست که تو مدتهاست فراموش کرده ای ....!!!

من دریایم نه آن معشو قه ی .... که شاید بارها از زبانت این کلمه را شنیده باشد ....

 

 

نوشتی:

inam ye chiz dige ke mishe yadavar shod خدایا مرا عاشق کن و عاشق نگهدار ! چرا که

می دانم عاشق ماندن هزار هزار برابر سخت تر از عاشق شدن است

 

ج : بخوان نوشته ای را که نوشتم خدایا سخت است دل کندن کمکم کن ....دل کندم که عاشق

بمانم ....!!!

می دانی چرا ....چون بارها به من ثابت کردی تو عشق من نبودی ....!!!

 

 

عزیز آن دیروزها ....

محکومم نکن به بی وفایی که مدتهاست همه تو را به جرم بی وفایی می شناسند ....!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 2:13  توسط دریا( لیلی....)  | 

به هوای دل تنگی ها تو

                           

 

 

                     

واسه گریه خیلی دیره                                                      

                               واسه توبه خیلی زوده

دوباره قصه ی تلخه

                              یکی بود یکی نبوده

 

اینبار می نویسم شاید به بهانه ی دل تنگی های تو .....می نویسم برای یاد تو و به هوای

تو ....!!!

 

سکوت کرده ام...بغض هایم وحشیانه پنجه می کشند بر رویاهایم ....دیگر عادت کرده ام به

تنهایی های بعد از تو ... حتی عادت کرده ام دلتنگت نشوم ...نخواهمت ....

و .....و ...فراموشت کنم .....!!!

حتی ورق نمی زنم شب گریه های بودنت را .... بریده ام دل از تمام خاطراتم ...نگاهت دیگر

تنها تمنای دلم نیست ....حتی باران نگاهت را از یاد برده ام .....می بینی حسابی غریب مانده ای

در سکوت تنهایی های من...!!!

تو که رفتی دلم را به تاراج برد برادر فراموشی های مدام ...دل بستم که دل بکنم از تو و تمام

دل تنگی های رفتن تو ....و اسیر شدم در بی دلی احساسی دیگر که به زنجیر می کشید حتی

خیال تو را ....

و باز بعد از اتمام بازی های او تنها شدم ...همان وحشت همیشگی ...همان دلهره ی پیوسته ی

بودنم ...تنها شدن ....

عهد بستم  با دل و احساسم تنها بمانم که دچار نشوم تنها شدن را ....!!!

از تو و اوهام او فرار می کنم ....شب ها سراغی از ستاره ها نمیگیرم که بی خواب نشوم به

یاد دل....شعر نمی گویم تا هوایی نشوم در این بی هوایی محض... غزل را لمس نمی کنم تا بی

قراری هایم فریاد نشوند....لبخند می زنم حتی به دردهایم تا اشک ها روی جاری شدنشان

نباشد ...!!!

می بینی چه طور زندگی را جرعه جرعه هورت می کشم ....!!!

            

هانای عزیزم سلام ....از محبتت خیلی ممنونم ....گلم من فکر نمیکنم آی

دی تورو داشته باشم ...گلم تلفن من همونه که داشتی ...روشنش کردم

خانومی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 3:56  توسط دریا( لیلی....)  | 

تولدم مبارک

 

 

 

                                   

                  

باز هم بغض ....امروز هم باید باور کنم این تنهایی محض را.... شمع ها

باید عادت کنند به نمناکی چشم هایم و حسرت نفس هایم....

حسرت بودن کسی را ندارم .... عاشقم به این تنهایی محض .... اما

دلگیرم از این همه خاطره ی دربه در....دلخورم از هجوم تبریک این

همه آشنای غریبه.....

روز تولدم است ....تولد ....واژه ی سنگینی که دیگر به دلم نمی

چسبد ....!!!

برادر فراموشی هایم ... یادت می آید چه قدر دل دل می کردی برای این

روز .... تلفن زنگ می خورد ...

و نام تو بار ها تکرار می شود در تماس های بی جواب .... نمی خواهم

طلسم بی وفاییت را بشکنم .... !!!

و تو ....تویی که همیشه محکوم می شوی در تمام نوشته هایم ....تویی که

معروفی به فرمانروای بی وفا ....صدایت ....تبریکت .... کاش همه

خواب بود .... من میترسم از لرزش دلی که بی هوا هواییت می

شود....دیگر نای سرکوب آنهمه چرای بی جواب را ندارم ....حس

گریزی هم نیست که فرار کنم از هجوم بغضی که هنوز گریه اش نکرده

ام ....چه قدر دلم می خواست آن سالها که عزیز دل بودی روز تولدم را

به یاد داشتی ....اما همیشه زود دیر می شود عزیز دیروزها....!!!

ساعت چشم هایش را می بندد ...او هم نمناک می گرید لحظه ی بودنم

را ....و زمزمه می کند ...ساعت ۹ ....!!!

باز گوشیم زنگ می خورد ....وفا کردی به وعده ات برادر فراموشی

ها....اینبار صدای تو درگیر بغضم می کند ...

 

(( تولدت مبارک عشق من )) ...

 

هرچه کردم این جمله هضم قلب زخم خورده ام نشد ...چه قدر غریب بود

این واژه ....لحنت آشنا بود ...هزار بار زمزمه های عاشقانه ات را

شنیده بودم ....بارها مرا عشق من خطاب کرده بودی ....اما گذشت آن

زمانها ...من دورترم از تمام توهمات تو ....عشق تو ...پا پس کشید از

برزخ بی علاقگی هایش....!!!

 

چه قدر کلنجار رقتم با دریایی که بی رمق در آیینه محو شده

بود ....نگاهش...گم بود در خروش هزاران موج بی پناه ...!!!

چه قدر دورم از آن دخترک ۲۲ سال پیش....!!!!

 

خدای من ....تنها بازمانده ی آنهمه درگیری ....

 

نگاه کن ...این منم ...همان دخترکی که هرگز روز تولدش برای خودش

آرزویی نکرد .... اینبار آمده ام برای تمام لحظه های تبدار خودم آرزو

کنم ....

خدای من ....

من خوشبختم و دلخوشم به تنهاییم .....نگذار باز احساس تنها شدن را

تجربه کنم ....خوشبختی ام را از من نگیر ....!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:17  توسط دریا( لیلی....)  | 

دریا...قهرمان صحنه ...!!!

 

                        

 

تو یه روز بهاری . گفتی با بی قراری

فقط بمون خواهرم . ندارم انتظاری

می گفتی تا همیشه حس نکنم که تنهام

تو هم برادر من دردی شدی رو دردام ...!!!

 

می خوام بنویسم ....از همون دریا یی که روزگار همیشه نقشه کشید واسه ربودن

خنده هاش ....!!!

نمی دونم از کجا شروع کنم ....!!!!

آخرین پست اون موقع راجع به رفتن دوباره ی همون مجنون بی وفا یی بود که با رفت و آمدای

بی دلیلش دفتر لحظه هامو خط خطی می کرد ...!!

آخرین روز ...تو همون کوچه ی همیشگی ....در برابر تموم همون دیوارایی که شاهد اعتراف

علاقش بودند و شاهد دست به دست شدن ما ...و همه ی تنهایی منو تو این مدت گریه کرده

بودند ... نگاهم واسه همیشه آخرین زهرخندشو به خاطر سپرد ... اومده بود به منو همه ی

دلتنگیام بگه تو تموم این مدت داشته تو دستاش حلقه ی دار منو بازی می داده .... و اونوقت با

همو لبخند احمقانه می گفت به خاطر من گذشته از شریک لحظه هاش ....!!!

از من به خاطر کی گذشت .....؟؟؟؟؟؟

امیر تو همون کوچه ... زیر هق هق تمون لحظه های مرگبار اونجا ...تا  ابدیت خدا برای من

مرد .... مات و مبهوت نگاش کردم ...عشقم سیاه ماتم پوشیده بود ...اما چشای من گریه

کردنو از یاد برده بود ...چشای من فقط نگاه کردند ... خاطره هام زجه می زدند ... دلتنگیام

دلتنگ بودند ... قلبم هزاران تیکه شده بود و هر تیکه اش در آتش می سوخت ... زانوهام به

هم آغوشی زمین شتافت .... دستام یخ کرده بودند... امانگاهم گریه را حتی بغض هم نمی

کرد .....!!!!

نعش دریا سپرده شد به دست کسی که شاید اومده بود برادر دلسوز

بی خانمانی دریا باشه ...!!

و آغاز قصه ی اون برادر .....!!!

 برادری که دیگه برادریش و قاب می گرفت تا یه جور دیگه با یه اسم تازه تر تو صحنه ظاهر

شه ...!!!

انگار همه ی آدمای صحنه ی زندگی من متولد شدند تا به خاک افتادن منو رو خاک صحنه جشن

بگیرند ....!!!

انگار مدتهاست همه تماشاچی ها منتظر یه پایان غم انگیز واسه قهرمان قصن ....!!!

انگار منم دچار شدم به بی خدایی که هر لحظه اونجوری به خودم می لرزم ....!!!

همه چی خیلی احمقانه داره رقم می خوره و من فقط دارم سعی می کنم دوباره به زانو

نیفتم ....دارم نقش بازی می کنم تا دیرتر به پایان تراژدی زندگیم برسم ...!!!!

از این همه سیاهی متنفرم ....من حتی یک قطره هم واسه از دست دادن اون مجنون

غریبه ....اون فروانروای ..... اشک نریختم ...نذاشتم کسی بفهمه چه طوری تمام پیکرم غبارو

خاک و گرفت ...این خیلی تلخه که منتظر پایان غم انگیز باشم ...من از زندگی تموم زندگیمو

طلب دارم ...می جنگم تا ژیروزمندانه آخر داستانو تموم کنم ...دریا رو پاهاش بلند نشده واسه

افتادن ...دریا میخواد بدوه ...می خواد پرواز کنه ...حتی اگه همه ی بازیگرای صحنه بخوان

نابودش کنن ...دریا یه قهرمانه ...یه قهرمان نباید خرد شده باشه ...!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:52  توسط دریا( لیلی....)  | 

لیلی ....مرد!!!!

 

 

 

چه قدر دلم می خواد بمیرم .... این همه مدت ننوشتم ... داد نزنم .... خفه

 

شدم .... دیگه روم نمی شد از دردی بنویسم که از هر طرفی که بخونیش

 

درده ....یه درده تلخ ...!!!

 

دیگه تاب نداشتم خرد شدنمو تو تک تک کلمه ها داد بزنم ....خیلی سخته

 

از یه شکست تلخ برگردی یکی دستاتو بگیره که زمین نخوری ...اونوقت

ا

ز بالای بلندترین قله بره پرتت کنه پایین ...!!!

 

خیلی سخته یه آدم ...یه آدم بیاد آرومت کنه اما بدتر داغونت کنه ....!!!!

 

چه قدر دلم می خواد بنویسم از تمام این چندوقتی که ننوشتم ....!!!

 

از امیری که نابودم کرد با حلقه ای که تو دستاش می درخشید ....از

 

غریبه ای که زندگیش بودم . آرزوی مرگم و کرد .....وای خدا چه قدر دلم

 

می خواد امشب بمیرم ....چه قدر خسته ام از این همه درد....!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2:35  توسط دریا( لیلی....)  | 

فراموش کن

 

 

        

 

 

این پا و آن پا می کنی که چه؟؟؟

              

                          به دنبال کدام دلی ...؟؟؟

 

                                دلی که سند خورده به نام مجنون  بی وفای  

 

                                                                         دیروزها..؟؟

 

 

نگاهت

 

    حرفی برایم ندارد

 

                     جز گنگی هزار واژه ی  به اسارت در آمده

 

نجوای لب هایت

 

                 تکرار همان قصه های قدیمی گذشته است

 

چشم هایت را ببند

 

                و

                 

                       فراموش کن

                          

                              نگاهی را که تو را جادوی گنگی علاقه کرد

      

 

       من چشم هایم کور علاقه اند.....!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:28  توسط دریا( لیلی....)  | 

دوباره رفت.....!!!!

 

              

 

 

باز شدی راهی سفر. اینبارم رفتی بی خبر

 

نموندی حتی تا بگم خاطرهاتم تو ببر

 

دوباره مثل اون قدم دلواپسی و اضظراب

 

یکی اومد با دلهره گفت رفتنش نبوده خواب

 

دیدم که جاده خالیه مونده فقط یه ردپا

 

بازم دیدم دل تنگیمو یادت رفته گذاشتی جا

 

با اونکه دل نبستم به بودنت عزیزم

 

اما انگار دوباره از نو دارم می سوزم

 

 

*************************************************

 

اومدم بهت یه فرصت دیگه بدم ...اومدم بهت بگم بهم ثابت کن

 

دلتنگی هاتو....اومدم بگم بمون ...اومدم بگم

 

بمون...بمون...بمون....!!!!

 

اومدم بگم ....اما زبونم خشک شد...لال شدم ....مگه چندتا غزل

 

واسه اومدنت گفتم که باز باید مرثیه ی رفتنت و بگم ....؟؟؟

 

مگه تو نبودی همون که زانو زد پای چشامو گفت اومدم جبران

 

کنم ...؟؟؟

 

این یعنی جبران .....بی خداحافظی رفتن یعنی فرصت

 

خواستن ....؟؟؟

 

این شد بار دوم ...واسه جبران این دفعه تورو خدا اگه برگشتی

 

دیگه سراغم نیا .....!!!!

 

دیگه هوامو نکن ....من نه دلتنگیتو می خوام نه .....من فقط

 

می خوام دیگه نیای....!!!!

 

آخه بی انصاف من که گفتم تو مرد موندن نیستی ...چرا انکار

 

کردی ....!!!

 

من که گفتم بودنتو باور ندارم ....چرا خواستی باور کنم

 

وجودتو ....!!!

 

آره شاکیم ....چون ایندفعه دیگه انتظار نداشتم وقتی حالتو از

 

کسی می پرسم بگه ....امیر رفت...برگشت...!!!!

 

این دفعه هم یادش رفت از یکی فرصت خواسته بود ...یادش

 

رفت بگه خداحافظ.... یادش رفت....پس چرا من یادم

 

 نمی ره؟؟؟؟

 

چی رو حاشا کنم ...واسه کی تو یا آدمایی که آشنای بغض این

 

ترانه هان ...نه حاشا نمی کنم این اشک هایی رو که امروز

 

ریخت پشت سرت نه به هوای برگشتن دوبارت بلکه به التماس

 

دیگه نیومدنت....!!!

 

دیگه نمیذارم نه پای تو نه پای هیچ بنده ی بی وفای دیگه ای به

 

وسعت تنهاییم باز شه ....تنها بودم ....و تنها

 

 می مونم ......!!!!

 

این بهتر از اینکه تنها بشم .....!!!!

 

سفرت بخیر مسافر....برو به سلامت ...فقط...من خواستم

 

فرصت بدم اما تو نبودی ...................!!!!!!!!

 

***************************************

 

آره دوستای گلم ....درست فهمیدید .....تا اومدم بفهمم هست

 

دیگه نبود ...دوباره رفت .....اون حتی چمدون موندنشو باز

 

نکرد ....عجله داشت برای رفتن ....سهم اون رفتنه ....نباید بی

 

نصیب می موند...!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:48  توسط دریا( لیلی....)  | 

یاد نگات........!!!!!!!!!!!1

 

                     

                          

 

باز هم  تلاقی نگاهمان و باز هم

 

                                  بیداد پوچی

 

دیدی ....

 

   حس کردی ...

 

              تمام یخ زدگی این دریای در آتش را ...

 

دیگر تیشه نزن

 

         خرد خواهم شد ....

 

انصافت کجاست ؟

 

متهمم به چه گناهی ؟

 

                         نخواستن ؟

 

                                  نماندن؟

 

کجا بودی وقتی در انتظار ماندنت هزار بار از پا افتادم؟

 

کجا بودی وقتی در عطش خواستنت جان باختم ؟

 

کجا بودی وقتی بی تو رفتم و بی تو برگشتم ...؟

 

                                 حتی خدا هم ردم کرد ...!!!

 

کجا بودی تا بشنوی تمام شبگریه هایم را ...!!!

 

کجا بودی وقتی عشقمان را عاجزانه باختم به زندگی ؟

 

کجا بودی وقتی ... همه تنهاییم و نبودنت را به رخم کشیدند ؟؟؟

 

نبودی ...

 

     نبودی ....

 

            نبودی ...

 

نخواه بمانم در برزخ بودنت ...

 

                               من یکبار باختم ....

        

                                         تو را و تمام علاقه ام را ...

 

دوریت آتشم زد

            

                                خیانتت سردم کرد ...!!!

 

نگو ...نگو ...هستی ....!!!

 

عشق من رفت ......رفت ...و من هر گز بودنش را باور نخواهم کرد ....!!!

 

 

خیلی پر بودم ...پر از درد ...پر از بغض...پر از گلایه ....هی نوشم ...پاک

 

کردم ....!!!

 

اومدنش ...نزدیک بودنش ...دل تنگی هاش ...دیدنش ...همشو می خواستم بنویسم

 

اما نشد ...نتونستم ....!!

 

امشب نوشتم ...چون تازه بغض اومدنش ترکید ...وقتی تو چشام نگاه کردو پرسید

 

من کیم تو زندگیت و من هیچ جوابی نداشتم ....!!!

 

نمی دونستم عشق 3 سالم کجای زندگیمه ...ووواااای ی ی ی ...باز

 

چشاش ....سوختم ...کاش تو چشاش خیره نمی شدم ...محکومم می  کرد ...اما مگه

 

من تا کی باید تاوان پس می دادم ...اون که رفت ...اون که چوب حراج زد

 

عشقشو ...واسه چی برگشت ...چرا خواست منو ببینه ...چرا بازم ادعا کرد دوستم

 

داره ...!!!

 

 

گفت می خواد جبران کنه ...اما چیرو ...زندگی ای که پاش ریختمو ...دردایی که

 

کشیدم و ....یا کنایه هایی که شنیدمو ...یا شاید رفتارای خودشو ...اما مگه

 

میشه ...من نابود شدم تا الان پا بگیرم ...داره باز تیشه میزنه به ریشم ...!!!!!!!!!

 

 

خدا روزی که رفت گفتم کمکم کن تحمل کنم ...صبوری کنم ...!!!

 

روزی که گفت داره میاد گفتن صبوریم بده ...تحملم بده ...!!!

 

حلا که هست و حالا که اومده ...خدا قدرتم بده ....بتونم ....بتونم رو دل تنگی های

 

دلم پا بذارم ....خدا کمکم کن ...!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:39  توسط دریا( لیلی....)  | 

تولدم مبارک ...!!!!!!!!!!

 

                      

 

آمدم

 

به دنبایی که از آن ما بود

 

                 به دنیایی که من و تویی نداشت...

 

همه

 

    طلسم سیب وسوسه بودیم

 

                        و توبه شکسته بودیم آدمیت را

 

نگاه کردم

 

     این دنیا هیچ شوقی برای ملندن به من نداد

 

                                           پشیمان شدم از تولدو زیستن

 

مرگ ملموس تر بود

 

                     

                         تا یخزدگی زندگی

 

راهی نمانده بود

 

          برای برگشتن و نماندن

 

نگاهی عاشقانه

 

    هراس گریه هایم را

 

                      لبخند می زد

 

و کسی

 

    کسانی ...

 

بودنم را عزیز می شمردند

 

                    و تبریگ می گفتند آغازم را

 

ماندم ...

 

  تا ماندنم در خاطر بماند

 

 نفس کشیدم

 

     و ریه هایم پر از هوای زندگی شد ...

 

اینگونه رقم خورد

 

      تولد دختری در آغازین روز دومین فصل خدا ...!!!

 

 

حس شیرین و قشنگی ست بودن و زندگی کردن ....!!!

 

امسال دیگه منتظر نبودم تبریک مسافرم را ...می دانستم  هرگز بودنم را به یاد نخواهد

 

آورد ...!!

 

حتی آرزو نکردم بودنش را ...!!!

 

اینبار بغض هم نکردم تنهاییم را ...!!!

 

چه شکوهمند بود تولدم ...بی تو اما پر از حس بودن..!!!

 

بدون تو و انتظار تو بودنم را جشن گرفتم ...!!!

 

نخواستم باشی تا همه بدانند تورا دیگر ندارم ...!!!

 

خداوندا : از تو ممنونم به پاس بودنم !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:27  توسط دریا( لیلی....)  | 

تماس آخر...!!!

 

                 

 

عابر بی خواب غزل ، حجله نشین فاصله

 

به پای کی نشسته ای عاشقی دیگه باطله

 

سرخن دقیقه های مرگ، نفس بریده ی شبم

 

واسه نباختن حضور جونم رسیدش به لبم

 

شیشه ی عمرمو شکست بارفتنش اون قصه ساز

 

به این همه بهت و سکوت ایندفعه دیگه دل نباز

 

حادثه ها حقیقتن ، اومدنش یه فاجعست

 

بازی تردید نگاه ، اوج هبوط قاعلست

 

سلاخی این خنده هاست حضور اون پرمدعا

 

خدا دلو گرو گرفت واسه اجابت دعا

 

سخت بود دوباره پاشدن . ویرونی خیلی سخت تره

 

جایی نداره تو دلم . مجبوره از اینجا بره

 

نخواستنش یه بازی نیست . باید که باشه باورش

 

دیگه به دل نمی شینه این التماس آخرش

 

 

با یه بغض سنگین صدام کرد ...

 

باز سکوت کردم ...

 

گفت : دریا...تو تنها کسی هستی که خبر برگشتنمو بهش گفتم ...

 

گفتم : تنها کسیم بودم که خبر رفتنتو بهش نگفتی...

 

گفت : دریا...گلایه ی سفرو دور بریز ...

 

گفتم : پره بغضم و گلایه ...

 

گفت : دریا ببین چه قدر نزدیکیم ....

 

گفتم : دوریم ...دورتر از اونچه فکرشو بکنی ...

 

گفت : دریا ...می خوای بگی دیگه دوستم نداری ..؟؟

 

گفتم : کاش دوستت نداشتم ...کاش ...

 

گفت : دریا ...من به خاطر تو برگشتم ...

 

گفتم : به خاطر کی رفتی ...؟؟

 

باز سکوت کرد ....

 

گفتم :کاش به خاطراون می موندی ...

 

گفت :دریا ...دلم واست تنگ شده ...

 

گفتم : چه قدر غریبه لحن حرفات ...

 

گفت : دریا ...دوستت دارم ....!!!

 

وباز سکوت کردم ....

 

گفت : دریا ...می شنوی ...دوستت دارم ...

 

...

 

الو ...الو ....صدا نمیاد ....الو ...

 

گفت : دریا ...برگرد ...

 

گفتم :خداحافظ....!!!

 

                     

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:13  توسط دریا( لیلی....)  | 

نیا.......!!!

 

                                

ثانیه های آمدن ، گریز گریه های غم

واسه حضور عاشقی ، آوردم واژه هارو کم

دچار بی دلیلیم واسه اجابت دعا

مگه نشنید صدای من تو لحظه های غم ، خدا

نیست شعری و ترانه ای واسه عروج آمدن

تموم این ترانه ها به رفتن تو باخته ان

نخند به باورای من ،تو رفته ای ، نگو که نه

تمام باور مرا شکسته ای ...نگو که نه

ننگی فاصله هنوز غوغای این ترانه هاست

نخواستن نگاه تو ساده ترین بهانه هاست

دگر وجود نار تو به درد من نمی خورد

رگ نخواستن تورا ،هیچ چاقویی نمی برد

افناد به تعویق آمدن ، به حرمت نذرو دعا

هنوز طلسم آهمی ،ای عاشق پر مدعا

درگیری این لحظه را به فال نیک بگیر گلم

نبودنت به صرفه است با آنکه کم تحملم

 

 

نه ....فکر نکن دلباخته ی دیگری گشته ام که تو را پس می زنم ...!!!

نه من هنوزو تا ...... دریای توام ...فقط مانند روز رفتنت که بهانه ای نداشتم برای

نبودنت حال نیز خالیم از بها نه ی بودنت ....!!!

کمی منصف باش ...من به سختی گذشتم از باور سفر ....آمدنت را ناباورم ...!!!

نذر کردم که نیایی ... شاید هم الان وقت آمدن نیست ...!!!

مسافر ...عجول نباش برای آمدن ... من هنوز آماده ی آخرین ثانیه نیستم ...!!!

 

من دلخوشم به انتظار ...!!!

                

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:58  توسط دریا( لیلی....)  | 

دیر است برای آمدن....!!!!

 

 

 

کجای لحظه هایم آمدنت را آرزو کردم

 

که دچار شدم به واهمه ی دیدارت

 

تپش دل تنگی ام

 

دیراست برای آمدن  ...

 

من

 

نگاهم را عادت دادم

 

به خالی نبودنت

 

و حوالی سفر بود

 

که حراج کردم

 

انتظار پر گلایه ام را

 

دیراست برای آمدن ...

 

بغض نبودنت

 

با اولین باران بهاری

 

بارید

 

و سیل  خاطرات

 

برد تمام آرامشم را

 

دیراست برای آمدن ...

 

اصلا نیا ...!!!

 

دیگر جایی نداری

 

در این ماتمکده

 

به هوای کدام دل می خواهی بیایی

 

دلی ندارم برای باختن

 

به اشتیاق کدام آغوش می خواهی بیایی

 

آغوشم در عطش به تو رسیدن

 

مرد ....

 

به ذوق کدام بوسه می خواهی بیایی

 

که لب های خشکیده ام

 

شوق بوسیدن ندارند

 

....

 

دیراست برای آمدن ....

 

خیلی دیر .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:57  توسط دریا( لیلی....)  | 

بهارتون مبارک

 

 

                  اس ام اس عید ، اس ام اس نوروز 87 ، اس ام اس نوروز 1387 ، اس ام اس بهاری ، اس ام اس فصل بهار ، اس ام اس عید نوروز ، اس ام اس تبریک عید ، اس ام اس عید نوروز سال 1386 ، sms eyd , sms norooz , sms noroz , sms sal 1387 , sms 1387 , sms tabrik eyd , sms noruz 87 , sns noruz 1387 , sms eyd noruz , sms eyd noroz , sms eyd norooz 87 , sal 1387 , اس ام اس بهاری ، اس ام اس جدید عید نوروز ، اس ام اس نوروز

 

 

  

 

 

به دلم گفت : بهار آمده است ...تو چرا گریانی ؟؟؟

   

  و دلم گفت : زمستان خبیث ...یار من را برده ....!!

 

                                                          او بهارم برده ....!!!

 

و نگاهم گفت :

 

              همه ی بارانم ....وقف سرسبزی اوست ......!!!!

 

 

                   

 

 

بهارم .....بهارت مبارک....!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:27  توسط دریا( لیلی....)  | 

تولدت مبارک عشق من

                  تولدت مبارک مسافر عزیزم ....                         

                             Entry for February 22, 2008

امروز شمع بیست و سومین سالگرد حضورت را در انزوای بی کسیم بدون حضور

تو فوت کردم ...

سوختم به جای شمع های روی کیک تو ....

تو دیگری را آرزو کردی و من با فوت تو فدای آرزویت شدم...!!!

تنها بها نه ی این لبخند و هق هق نا گهان ....تولدت مبارک !!!

عزیز همیشه ...هنوز با تمام وجود خرد شده ام تو را می پرستم ...!!!

           

 

                      

          

عشق همیشه ام ...تولدت بود و من تنها به حرمت این روز تمام گلایه هایم را خط زدم ...!!!

نگاهم به ساعت ماند ....!!!

زنگ زدم...صدای تپش پر اشتیاق قلبم انزوای اتاقم را در بر گرفته بو د...!!!

بوق...بوق ...بوق .........!!!!

و ایست قلبم ....صدای پشت خط تباه کرد تمام شیرینی بو دنت را ...!!!

چه قدر شکیبایی به خرج دادند ثانیه ها که دچار دق زدگی نشدند ....!!!!

حتی اشک هاین نیز توان جاری شدنشان نبود ...!!!

چه بهت سنگینی بود ...!!!!

کاش ...............................!!!!

تولدت مبارک ای بی وفای همیشه ...!!!

جایی نداشتم در قلبت که بخواهد خالی باشد .....!!!

یار جدید نیز مبارک .....!!!

              

دوستای گلم ...واسه رفع سوتفاهم!

متنی که ۱۳ شهریور نوشته بودم واسه یکی از دوستانم بود !!

تولد مسافر و بهونه ی همه ی ترانه هام ۴ اسفنده  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط دریا( لیلی....)  | 

سفر..........!!!

 

                                         

قصه ی سفر رو گفتن خیلی سخته نازنینم

 

گفتن از لحظه ی رفتن می کنه زار و غمینم

 

من نبودم که ببینم تو با چه حالی می رفتی

 

خنده بودش روی لبهات که دل منو شکستی

 

نبودم تا که بپرسم ( عزیزم تو بر می گردی ؟ )

 

یه قدم برگرد عقب تر تو ببین با من چه کردی

 

آخه این حق دلم بود که بذاریش یکهو تنها

 

بی مروت ! چرا قلبت منو جا گذاشت با غم ها

 

چمدون وقتی می بستی . خاطراتو توش گذاشتی ؟

 

اگه چشمات منو می خواست پس چه طور ازم گذشتی؟

 

یادگاری هارو بردی با خودت به شهر غربت

 

که نبودنم یه روزی واسه تو نشه یه عادت ؟

 

چه دروغای قشنگی . چه بهونه های نابی

 

تو نبود مو می خواستی . عزیزم داری جوابی ؟

 

همه ی عالم و آدم می دونستن داری میری

 

من فقط بودم غریبه . تو یه جا دیگه اسیری

 

تو فرودگاه ، وقت رفتن ،راست بگو ،نکردی یادم؟

 

تو که موندنی نبودی ، پس چرا دادی به بادم

 

راستی عکسامم تو بردی یا که موندن تو اتا قت

 

چه طوری روت می شه بازم بیفته به من نگاهت

 

اونقدر وفا نداشتی که نری تو بی خدافظ

 

آخه من دل داده بودم پای اون نگاه نافذ

 

قصه ی سفر هنوزم واسه من عذاب محضه

 

صبورم اما بریدم توی این هجوم لحظه

 

فال حافظ که می گیرم می یاره یادم دوباره

 

( بی خبر میره یه روزی تا تورو تنها بذاره )

 

چه عزیمت عجیبی . چی شد تکلیف علاقه ؟

 

این سوال بی جوابیست که دلو کرده کلافه

 

چی شد اون همه صبوری . چی شد اون همه گذشتن ؟

 

خاطرات شیشه ای رو همه رو شکست با رفتن

 

یاده ای گل نازم . قسمت دادم به جونم

 

با یه بغض بی تامل گفتی باور کن می مونم

 

نداشتم هیچ اعتباری . یعنی من این قدر حقیرم

 

پا گذاشتی روی قسم . نگفتی شاید بمیرم

 

نگفتی جواب خوبی نیست بدی و بی وفایی

 

تو نبودی ذکر شبهام شده بود یارم کجایی؟

 

تو می دونستی دل من نداره طاقت دوریت

 

یادته با طعنه گفتی چی شده . این بود صبوریت

 

بی خبر بودم من از تو . به جنون رسیده بودم

 

توی کابوسای هر شب رفتنت و دیده بودم

 

اما گنگ بود و پریشون کابوسای پر ز وحشت

 

من تو این جا دنبال تو.اما بودی تو ، تو غربت

 

کاش شب وحشی رفتن نمی شد رو سرم آوار

 

شکراب لحظه ها بود قصه ی اون شب غمبار

 

هر قدم که بر می داشتی له می کردی تو وجودم

 

پریدی از روی نعشم . وقتی خرد کردی غرورم

 

وقتی مهماندار پرواز گفت خوش اومدی مسافر

 

با خودت نگفتی شاید قلب من نبودش حاضر

 

حداقل به حرمت عشق کاش می گفتی داری می ری

 

داری می ری توی غربت دست دیگری بگیری

 

قلب تو بد جوری سنگه ، هیچ کسی دلش نمیاد

 

عاشقی چشم انتظارو این جوری ببره از یاد

 

ساختی قصه ای دروغی . گفتی رفتی تو به اجبار

 

وقت نشد بیای سراغم که بگی خدا نگهدار

.

.

.

.

 

یه سالی هست که گذشته از سفر ای گل نازم

 

حیف نشد که روز رفتن دلمو به پات ببازم

 

مسافر سفر سلامت. خوش باشی هر جای دنیا

 

مرثیه تقدیم چشمات . عاشق دیونت . دریا

 

 

سلام بهونس ای بهونه ی همیشگی ....

 

من پرسه زن کوچه ها بودم و تو مسافر آسمونا .....

 

چشای من ازش خون می بارید و چشمای تو ساکت مات....

 

دستای من یخ زده بودند و تو دستای.........

 

من پر بودم از دلواپسی و تو دل می بریدی از من......

 

من چشام به راه بودو تو نشونه ی منو از ذهنت پاک می کردی ....

 

من   شعر عشق می گفتم و تو مرثیه ی رفتن می خوندی ....

 

من آرزوی با هم موندنمون و نوازش می کردمو تو رو همه آرزوهای من خط باطل

 

می کشیدی .....

 

من واسه کم کردن فاصله دنبال بهونه بودم و تو فاصله هارو ترسیم می کردی ....

 

من جاتو تو دلم محکم می کردم و تو جای منو اجاره می دادی.....

.............

 

باز دچار جنون خاطره ها شدم ....

 

بازم چشامو وصله ی بارون زدم ....

 

این جا ...همین جایی که منو تنها گذاشتی یه دل بدجوری هواتو کرده ...اما یه سد

 

سنگی حاضره خرد شدن منو ببینه اما خودش نشکنه ....!!!

 

این غرور برای من نا آشناست .....!!!

 

سالگرد سفرت بهونه ی تازه ای بودن برای پناه بردن دوبارم به انزوای

 

لحظه های بی تو .....!!!!

 

تازه دارم میبینم چی گذشته به دلم ....!!!

 

این روزا خودمم ....همون دریایی که بعد رفتن تو چشاش نمناک اشک بود ....!!!

 

همونی دریایی که بدون تو به انتها رسید...!!!

 

من همون دریام اما تو چی .....!!!!

 

من دلمو حراج نکردم ...هرکی اومد پاشو بذاره تو دلم بهش گفتم این دل سند

 

خورده به اسم تو ....!!!!

 

اما تو چی ....هنوزم دلت به نام منه ...یا ......!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط دریا( لیلی....)  | 

آخرین قرار.............؟؟؟؟!!!!!!

 

                         

 

نوزده  بهمن رسید فصل شکفتن درد

 

هجرت چشمای تو با من می دونی چه کرد؟

 

پارسال تو این روز نحس گفتم خدانگهدار

 

بدون هیچ هراسی داشتم امید دیدار

 

قرار نبود بی خبر راهی بشی تو سفر

 

قرار نبود تو بری چشام بمونن به در

 

حتی فکر نمی کردم اون آخرین قراره

 

اون شب تو آسمون هم انگار نبود ستاره

 

کی فکرشو می کرد که یکهو بشی ناپدید

 

کاش قصه ی سفرو چشام از چشمات میدید

 

اون روز آخر انگار لج کرده بودیم هردو

 

عاشقتم مسافر کاش گفته بودم به تو

 

یادت می یاد که اون روز چه طوری بود رابطه

 

قهر کردیم و گذاشتیم برای هم ضابطه

 

عقربه ها انگاری خبر داشتن تو می ری

 

خبر داشتن تو می ری که بی من جون بگیری

 

دلم بازم نیومد دلگیر باشی تو از من

 

اما بازم غرورت سوزوند تو آتیش این تن

 

گرفته بودم اون روز کادو واسه عشقمون

 

نمی دونستم که زود تموم می شه قصمون

 

سردی رفتارامون با هم می کردش بیداد

 

تو رفتی توی غربت دریارو بردی از یاد

 

راستی چرا تو اون روز نکردی یک اشاره؟

 

ترسیدی چشمام یکهو آسمونش بباره

 

کاشکی بهم میگفتی ااین آخرین دیداره

 

قراره چشمای تو بره تنهام بذاره

 

چه طور تونستی آخه بگذری از من ساده

 

بذاری من بمیرم تو گرگ و میش جاده

 

کاش قبل رفتن تو بودم یه روز کنارت

 

به جای آب اشکامو می ریختم پشت راهت

 

به آغوش می گرفتیم برای آخرین بار

 

با سوختنم می گفتم مرثیه ی این دیدار

 

اما تو خیلی راحت بار سفر رو بستی

 

رفتی به اوج غربت . دل منو شکستی

 

می دونستی تو اون روز دیگه روزه آخره

 

حتما تو دل خندیدی گفتی چه خوش باوره

 

تو آخرین دیدارم من خوب نکردم نگات

 

کاشکی تو هم مثل من بودی پای ادعات

 

حالا یکسال گذشته که من تورو ندیدم

 

تو این یک سال می دونی که من چه ها کشیدم؟

 

همدم شب های من بود عکس توی قابت

 

پناه شب گریه هام بودش خیال خامت

 

توی همه لحظه ها عکسات بود جون پناهم

 

عکسی که مات و مبهم فقط می کرد نگاهم

 

تموم زندگیمه این چند تا دونه عکست

 

کاشکی واست مهم بود .اما تو سنگه قلبت

 

خلاصه ای نازنین . یکسال گذشت به سختی

 

تموم این یکسالم بی تو گذشت به تلخی

 

هنوز غربت نشینی . هنوزم از تو دورم

 

دوستت دارم هنوزم . ببین چه قدر صبورم

 

با اونکه گفتم خودم تموم شده رابطه

 

اما دله ...! دلم که نمیشناسه ضابطه

 

دلواپس و دلتنگم واسه عسل چشمات

 

نباشی چشم انتظار الهی کم شه غمهات

 

از توی قاب چوبی عکست و من می بوسم

 

از دیدن روی تو خیلی وقته مایوسم

 

 

فاصله ها زیاده ، نیست امیدی به دیدار

 

همیشه نازنینم ، خوش باش ، خدا نگهدار

 

 

بهونه ی واگویه های چند روزه ام:

 

با بغضی نانجیب دل تنگی هایم را مدام قورت می دهم و با حسرتی عظیم به عکست

 

خیره می شوم ..!!

 

نمی دانی چه قدر سخت است تداعی آخرین دیدارمان ...!!!

 تو هم مثل من دل تنگی ..؟؟؟

 اگر نیستی پس چرا خوابهایم پر از توست ...پراز حضوری بی دلیل مانند

 

رفتنت ...!!!

 پریشانم ...خنده هایم طعم گس هق هق را می دهند ...!!

 هجی کردن این همه فاصله برایم عجیب نا ممکن گشته است ...!!!

 مگر ادعا نمی کردم از تو و یادت گذشتم پس این دلتنگی سمج چرا سهمم شده

 

است ...!!!

 چرا عکس هایت را هنوز به آغوش می گیرم و می گریم ...!!!

 تو کجای این فاصله هل ایستاده ای و نظاره گر این جنونی ...!!؟؟؟

 

۱سال بی تو برای منی که چشمانت معبدم بود...!!

 

۱ سال ندیدن برای منی که دیدن تو تنها دلیل گذر لحظه هایم بود ..!!!

 

۱ سال ....!!!

 حادثه نیست ...فاجعه است ...!!!!

 کاش می دانستم قراره 19 بهمن 85 آخرین قرارمون بود ...کاش 

 می دونستم ....کاش.....!!!!!

 چه قدر شکیبا  بودی که حتی برایت مهم نبود که آخرین باریست که دستانم را

 می فشاری ...!!!!

 خیلی سخت بود .....!!!!!!

 

 

               

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط دریا( لیلی....)  |