تبليغاتX
شبگریه های حماقت
شبگریه های حماقت

حوصله ی خاطره را هم ندارم.........چه برسد به خاطره بازی......!!!!!!


دریا...قهرمان صحنه ...!!!

 

                        

 

تو یه روز بهاری . گفتی با بی قراری

فقط بمون خواهرم . ندارم انتظاری

می گفتی تا همیشه حس نکنم که تنهام

تو هم برادر من دردی شدی رو دردام ...!!!

 

می خوام بنویسم ....از همون دریا یی که روزگار همیشه نقشه کشید واسه ربودن

خنده هاش ....!!!

نمی دونم از کجا شروع کنم ....!!!!

آخرین پست اون موقع راجع به رفتن دوباره ی همون مجنون بی وفا یی بود که با رفت و آمدای

بی دلیلش دفتر لحظه هامو خط خطی می کرد ...!!

آخرین روز ...تو همون کوچه ی همیشگی ....در برابر تموم همون دیوارایی که شاهد اعتراف

علاقش بودند و شاهد دست به دست شدن ما ...و همه ی تنهایی منو تو این مدت گریه کرده

بودند ... نگاهم واسه همیشه آخرین زهرخندشو به خاطر سپرد ... اومده بود به منو همه ی

دلتنگیام بگه تو تموم این مدت داشته تو دستاش حلقه ی دار منو بازی می داده .... و اونوقت با

همو لبخند احمقانه می گفت به خاطر من گذشته از شریک لحظه هاش ....!!!

از من به خاطر کی گذشت .....؟؟؟؟؟؟

امیر تو همون کوچه ... زیر هق هق تمون لحظه های مرگبار اونجا ...تا  ابدیت خدا برای من

مرد .... مات و مبهوت نگاش کردم ...عشقم سیاه ماتم پوشیده بود ...اما چشای من گریه

کردنو از یاد برده بود ...چشای من فقط نگاه کردند ... خاطره هام زجه می زدند ... دلتنگیام

دلتنگ بودند ... قلبم هزاران تیکه شده بود و هر تیکه اش در آتش می سوخت ... زانوهام به

هم آغوشی زمین شتافت .... دستام یخ کرده بودند... امانگاهم گریه را حتی بغض هم نمی

کرد .....!!!!

نعش دریا سپرده شد به دست کسی که شاید اومده بود برادر دلسوز

بی خانمانی دریا باشه ...!!

و آغاز قصه ی اون برادر .....!!!

 برادری که دیگه برادریش و قاب می گرفت تا یه جور دیگه با یه اسم تازه تر تو صحنه ظاهر

شه ...!!!

انگار همه ی آدمای صحنه ی زندگی من متولد شدند تا به خاک افتادن منو رو خاک صحنه جشن

بگیرند ....!!!

انگار مدتهاست همه تماشاچی ها منتظر یه پایان غم انگیز واسه قهرمان قصن ....!!!

انگار منم دچار شدم به بی خدایی که هر لحظه اونجوری به خودم می لرزم ....!!!

همه چی خیلی احمقانه داره رقم می خوره و من فقط دارم سعی می کنم دوباره به زانو

نیفتم ....دارم نقش بازی می کنم تا دیرتر به پایان تراژدی زندگیم برسم ...!!!!

از این همه سیاهی متنفرم ....من حتی یک قطره هم واسه از دست دادن اون مجنون

غریبه ....اون فروانروای ..... اشک نریختم ...نذاشتم کسی بفهمه چه طوری تمام پیکرم غبارو

خاک و گرفت ...این خیلی تلخه که منتظر پایان غم انگیز باشم ...من از زندگی تموم زندگیمو

طلب دارم ...می جنگم تا ژیروزمندانه آخر داستانو تموم کنم ...دریا رو پاهاش بلند نشده واسه

افتادن ...دریا میخواد بدوه ...می خواد پرواز کنه ...حتی اگه همه ی بازیگرای صحنه بخوان

نابودش کنن ...دریا یه قهرمانه ...یه قهرمان نباید خرد شده باشه ...!!!!

 


چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 |

 


قصه ی لیلی و مجنون تموم شد ....دنبال چی می گردی ؟؟؟
لی لیت ؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.فروختمش...!!!
.
.
.
.
حماقت محض بود تمام دوست داشتنت.....
امروز آمدم فریاد برنم.....
من دچار بودم به سو تفاهمی احمقانه...........!!!!

darya_sheyt0onak@yahoo.com

 

 

 

هفته سوم دی 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386

 

شاید آخرین صفحه
تولدت مبارک برادر فراموشی ها.........
برادر فراموشی
جوابیه....!!!!
جوابیه.....!!!!!!!!
به هوای دل تنگی ها تو
تولدم مبارک
دریا...قهرمان صحنه ...!!!
لیلی ....مرد!!!!
فراموش کن

 

عشق مرده
لیلدختر زمستونی
mohsen
من و شیدایی
رد گامهای تو

 

<-LinkTitle->